تبليغاتX
ناگفته های یک دختر 20 ساله در قرن 21

ناگفته های یک دختر 20 ساله در قرن 21
برای چند میلیارد آدم کلنگی


ما سه نفر بودیم .
من و نجمه و سمیه . به همه می گفتیم سه قلوییم . سمیه دختر عمو و نجمه دختر عمه ی من می شدن . در عین حال ما سه قلو بودیم . باور کنین !
نجمه از من و من از سمیه بزرگترم . با اختلاف 6 و 3 ماه ! با این حال بازم کسی نمی تونست منکر این بشه که ما سه قلو بودیم ... بودیم چون می خواستیم اینطور باشه !
گاهی تموم عیدا رو با هم بازی می کردیم ، با هم زخمی می شدیم ، با هم می دویدیم ، با هم شنا می کردیم ، با هم می خوردیم ، با هم می خوابیدیم ، با هم زندگی می کردیم ...
گاهی بیشتر تابستون رو همینطور می گذرونیم و هیچی نمی تونست مانع شادیمون بشه ! البته زمانی که خانواده ی عمو می اومدن . چون هر سال یه شهر و گاهی یه استان دیگه زندگی می کردن . به خاطر کار عمو.  اما وقتی می اومدن ، از هر کاری که بهمون خوش بگذره دریغ نمی کردیم ...
وقتی سمیه می رفت ، ما دو نفر می شدیم . من و نجمه . روزشماری میکردیم تا سمیه برگرده ...    اما ادامه پیدا کرد...     روزشماری برای تکرار گذشته ای که عالی بود و گذشت ... و هرگز تکرار نشد ...
چراش مفصله ! ... و مفصل تر از اون فاصله ایه که بینمون افتاد ...
الان هم گاهی همدیگه رو می بینیم . گاهی از گذشته حرف می زنیم و از بازیهایی که سرمستمون می کرد ، از فلسفه ی سه قلو بودنمون که برای فامیل می بافتیم ، از زبونی که خودمون اختراع کرده بودیم ، از صمیمیتی که دیگه هیچی و هیچکی جالی خالیشو پر نکرد ...
7 شهریور تولد 20 سالگی سمیه س . دعوتمون کرده جشنش . مسلمه که من نجمه ی 20 ساله هم می ریم . مسلمههر کاری می کنیم تا زندگی بشه مثل 15 سالگی مون ... به هر حال ... هیچکی نمی تونه منکر این بشه که ... حالا ... ما ... فقط سه نفریم !

اُه ! راستی ! 3 و 4 شهریور هم تولد دوستای عزیزم مرضیه و نگین بود . 9 شهریور هم تولد دختر عموی عزیزم سپیده ست . خودمم تعجب می کنم که عزیزترین دوستام شهریورین . اصولا ارتباط خوبی با شهریوریها دارم !          مثل اینکه تولد همه رو تبریک گفتم الا سپیده .
سپیده ی عزیز ! زمانی که این پیامو برات نوشتم ، دست رو قلبم گذاشتم و صدای قلبمو شنیدم که می گفت : ... زیادی پر رو نشو ! نمیگم چی گفت !
« تولدت
صادقانه ترین تفسیر
برای عشقهای بی تردید من است .
ای که نبودنت نشانه ی سالهای خاکستری ست ،
تولدت خوش باد ! »

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 10:37 توسط مژگان |


چشم اگرباز کنیم چیزی خواهیم دید که تا به حال ندیده ایم . گوش اگر فرا دهیم چیزی خواهیم شنید که تا به حال نشنیده ایم . راه اگر برویم راهی خواهیم رفت که تا به حال نرفته ایم .

رنگی نو - حرفی نو - راهی نو - چیزی شبیه زندگی !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 19:10 توسط مژگان |


چه فرقی می کنه با اینکه دانشجوی زمین شناسی ام کنکور دادم یا نه ؟

چه فرقی می کنه خراب کردم یا نه ؟

چه فرقی می کنه دوستم نگین مجاز شده ؟

چه فرقی می کنه بهترین زیرگروهش زمین شناسیه ؟

چه فرقی می کنه که به احتمال زیاد پیش خودم قبول می شه ؟

چه فرقی می کنه برای این موضوع خوشحال بشم یا نه ؟

چه فرقی می کنه ممتاز کلاس بشم یا نشم ؟

چه فرقی می کنه استعداد درخشان شناخته بشم یا نه ؟

چه فرقی می کنه وقتی

یه کشور به این بزرگی یکی از عجایب زمین شناسی دنیا باشه و به تعداد انگشتای دست هم معدن نداشته باشه؟!

چه فرقی می کنه وقتی

بدون نظر خواستن از زمین شناسهای زبده ، قرارداد سنگین با شرکت کِیسون کانادا می بندن که مترو از زیر شهر اهواز رد کنن . نتیجه ش مواجه شدن با سفره های آب زیر زمینی  گسترده ای بشه  و شرکت کیسون بزنه زیر قراردادش و جل و پلاسش رو جمع کنه و بره ...

چه فرقی می کنه وقتی

سد می سازن و بعد می فهمن زیر این دره ای که روش سد زده شده ، یه گسل بزرگه که به آب  اجازه ی موندن پشت سد رو نمی ده ... یعنی  این سد به درد هیچی نمی خوره ...  جهنم از پول ! حیف از آدمهایی که حین ساختنش مُردن ...

چه فرقی می کنه وقتی

اینجا ... کسی ... این چیزا رو ... نمی فهمه  ؟!!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 20:28 توسط مژگان |


قبول شدم ..... کنکور رو میگم . همین الان کارنامه مو گرفتم ... ولی چه قبول شدنی ..... نمی شدم سنگین تر بود ......

با درس نخوندن که کسی کنکور قبول نمی شه ... ولی تقصیری نداشتم . درسای خودم بودن . ترم یک زمین شناسی. بهتره بشینم  همین زمین شناسی خودمو ادامه بدم .  امان از دست من !

که نه شاگرد ممتاز کلاس شدم ُ نه رتبه ی خوبی توی کنکور اوردم ... ۲۷ هزار هم شد رتبه ؟ !!! یا شاگرد ششم کلاس شد ممتاز کلاس ؟

اما ...... نه .... همین الان به خودم قول دادم که برای سال آینده هم بشینم بخونم . حتی شاید یه ترم مرخصی بگیرم ...... حالا ببین چه می کنم من !      شاید ایندفعه با مرضیه ..... دوتایی دفتر چه بگیریم . اون ترم ۳ منابع طبیعیه !         چه شود !!!!!!!!!!!!!!!

ما می تونیم .......

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 20:6 توسط مژگان |


دلایل رفتنم :

  1. تموم شدن امتحانات پایان ترم دانشگاه
  2. کنکور مجدد
  3. دیدن دوستان و فامیل

 

روز بعد از جشن ازدواج پسرعموم رفتم وطن . فرداش کنکور بود ! یعنی می خواستم از دوستام کسی نفهمه که کنکور مجدد دارم ... توی حوزه ی امتحانی  دقیقا بیشتر همکلاسی های زرنگم رو دیدم !!!! یکیشون با تعجب به اون یکی گفت : « وای آذین ! مژگان ! » و بعد ازم پرسید مگه تو دانشگاه نیستی ؟ !!!   توی دلم گفتم گاوم زایید !      می دونین چرا ؟ چون توی درسای ترمم نتونستم برای کنکور آماده بشم و می دونم قبول نمی شم . و و قتی دوستان زرنگم پزشکی قبول بشن و من سرم بمونه بی کلاه ، خیلی برام افت داره .... می فهمین که ؟! 

بعد از کنکور ...

از کنکور که جون سالم به در بردم و سرم خلوت شد ، خواستم برم دیدن دوستانم اما نشد ! اگه گفتین چرا ؟ ! نمی دونین ! اما می گم ! چون مرضیه مسافرت بود ! گفته بودم که مرضیه بهترین دوستمه . و من توی وطن دیدنیها رو با مرضیه می بینم ! همیشه همینطوره !    حالا ببین شانسو  درست وقتی که من وطن بودم ، اونم مسافرت بود ! چقدر وقت نشناسه این بَشَر ! ( اگه اینو بخونه موهامو می کَنه تا مثل خودش کچل بشم ! )

واقعا کچلم کرد وقتی اومد .... چطور ؟  می گم : تموم قرارامونو کنسل می کرد ، قرار مهمونی داشتیم و خانم خواب می موند .... 12 روز گذشته بود و هنوز خونه ی اون یکی دوست عزیزم ( نگین ) نرفته بودیم به خاطر مرضیه !    ولی ..... عالی بود .... با مرضیه بودن .... با مرضیه رفتن به بازار ، مهمونی ، انجمن شعر ارشاد  و ... حتی وقتی که خواب می موند یا معطلم می کرد !!!!!!!  ( تلافی گذشته رو وقتی من معطلش می کردم ، حسابی دراِورد    )

از مرضیه که بگذرم ، ( نه نمیشه بگذرم ) می رسم به دوستان عزیزی که همه به یادم بودن  و دیدمشون و شماره ی جدیدمو ازم گرفتن ... می رسم به دختر عمه های عزیزم ... به دختر دایی دوست داشتنیم .... به کسانی که دوستشون دارم ونزدیکشون بودم ....

و کسانی که ازشون دور بودم و تمام مدت به فکرشون بودم و خودشون خبر ندرن ...

راستی تا دلت بخواد به جشن ازدواج رفتم .... 2 هفته 4 جشن ازدواج ، یه جشن تولد ! آمار جالبیه ، نه ؟!

یه چیز دیگه !  توی اوضاع آپارتمان نشینی و بی حیاطی ، حسابی حیاط پیدا کردم و یه آسمون که شب یا روز هر چی بهش نگاه کنم کمه . حسابی باهاش حرف زدم ... با کسی که من آفریده ......

نکته :

  1. وطن بی مرضیه ، بی دوست ، بی کسانی که دوستشون داری ، هیچه ! همونطور که جهنم است بهشت بی دوست !
  2. خیلی خوش گذشت جاتون خالی !
  3. فقط وقتی خونه قبلی مونو دیدم ، دلم گرفت ، گریه کردم ...
  4. فعلا سیاحت بسه ! نوبت کتابه !
  5. به مسافرتهای راه دور بعدی فکر می کنم .... به یه زندگی شاد !
  6. به شما هم خوش بگذره !

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 18:57 توسط مژگان |


يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 18:31 توسط مژگان |


از این شهر متنفرم . از بیشتر آدماش . خیابونا ، ساختمونا ، چاله چوله هاش ، از آسمونش ، از قشنگیاش ، از آسمان غبارآلودش : که می گن تقصیر خشکسالیه نه شهر ! متنفرم . از تضاد طبقاتی ش که ذره ذره منو می خوره ، از بازارش و جیبای خالی بچه هایی که از سر و روشون می باره که ندارن ....

از تنهایی . از تنهایی توی این شهر بیزارم . از بیکاری بیزارم . از اینکه سرگرم نباشم و از دوستام دورم بیزارم . از خونه ای که توش بزرگ شدم ، تفریحاتی که داشتم ، از دوستانی که با اونا رشد کردم و از فامیلی که هر چی خوردم از اون بوده ولی ... بازم دوری ازشون داغونم کرده . بیزارم از دوری از وابستگی هام .... بیزارم از کسانی که انقدر دلم براشون تنگ شده ولی بازم همونی هستن که بودن ، بازم از پشت می زنن ... بیزارم از 175 کیلومتر فاصله ای که نمی تونم ازش کم کنم .... بیزارم از بازار وطنم چون دیگه بازار من نیست . از تموم مدارسی که توشون درس خوندم بیزارم چون دیگه مال من نسیتن و امکان زیادی برای پیشرفت بهم ندادن . بیزارم از خاطراتم . از تموم دفتر خاطره هام بیزار شدم .

یکی از دفتر خاطره هامو باز کردم تا تاریخ دقیق یکی از حوادث زندگیم رو نگاه کنم ... و از زندگی بیزار شدم . منی که یکی از سرگرمیهام برگشتن به گذشته و غرق شدن توی دفتر خاطره هام بود ، دیگه نزدیکشون هم نمی رم و از خاطره نوشتن هم دارم زده می شم . چون تموم خاطرات این چند ماه اخیرم سرشاره از امیدی که وجود نداره  ، شادی ای که نیست ، لبخندی که دروغیه و تصوراتی که اشتباه اشتباهن !

تنها دلخوشیم اینه که 2 روز دیگه به وطن بر میگردم ...    ولی ... فقط برای 2 هفته !

مگه میشه مگه میشه                                    مگه میشه ترک وطن کرد

توی غربت عمری رو سر کرد                            من که می دونم تنها می مونم

 

وقتی غربت تو صداته                                       تو که توی همیشگی نیستی

دیگه عاشق زندگی نیستی                              تو که می دونی تنها می مونی

 

هی صبور و هی صبور و                                  بی غرور و جدا نمیشه بود

واسه زنجیر پیوستگی قانونه                           ما که می دونیم تنها می مونیم ...

...................................................................  دیگه باید برم صورتم رو بشورم ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 4:2 توسط مژگان |


                        مژگان نامه

بَسی رنج بردم در این سال بیست

کسی را نگفتم که این ، آن نیست

                        درختی که خود برنیفراشتم

                        بهاری که زین پیش پنداشتم

بسی به، از این خیز و خزِ خزان

در اندیشه بودم بنامش کان ،

                        بهاری ست که با وهمش آراستم

                        همه تار و پود این قامت راستم

که نیست دیگر آن سروِ سَهی

تو گویی که هیچش نداشت آگهی

                        که روزی تنومند بود جهان در بَرَش

                        و از فَرَهی ،  کَس نبود بَرتَرش

زمانی بهار بود پُر زِ آب و ز باد

ندانم چه وقت بیستم رفت باد ...

                        بیهوده سخن باید کاست که ،

                        بهاری دگر باره ساخت که ،

خداوندگارم به من داد پند :

به ریشِ دو،یکی روز هستی بخند!

 

 

الان دارم صدای جیغایی رو می شنوم که از ته گلوی یه نوزاد بیرون میاد ... و اون منم ... توی بغل مامان... بغل بابا ... بغل خواهرای فداکارم ...  بغل عموهای عزیزم نوزادی های خودمو می بینم ... می بینم که برای اولین بار مانتو پوشیدم و رفتم مدرسه ... عکسای متحول شده مو می بینم ... می بینم که قد کشیدم و مشکلات چه جوری رو سرم خراب شدن ... می بینم که مشکلات حل شدن ؛ اما همیشه چیزی رو بهم آموختن ... می بینم بزرگ شدم ... می بینم که بزرگترا میگن خانوم شدی ... 

حالا ... غیر از خودم خیلی چیزای دیگه رو هم می بینم ... با چشمم ... با عقلم ... و با قلبم ...

 

 

میگن سالی که نیکوست از بهارش پیداست ... بهار من امروزه (چه بهار داغی !) ... باید ببینم امروز چه جور میگذره ... برنامه هامو بر مبنای امروز تنظیم کنم !!!  (یکم خودمو امیدوار کنم : ان شاءالله که بد نمی گذره ... )

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 0:8 توسط مژگان |


-«مَمَدرضا!» -«آقا اجازه!» باز جاخورد

گويي صدا او را به سوي مرگ مي بُرد

- تاريخ مي پرسم بگو حالا ببينم

نادر چه چيزي از نبردِ هند آوُرد ؟

با چهره اي وارفته ، - «آقا اجازه!»

مثل يخِ روي بخاري شد و نشمُرد

چوب معلم را - كه درست را نخواندي

- خواندم به جان مادرم،بغضش ترك خورد

- آقا اجازه مادرم حالش خراب است!

آقا معلم به صدايش  گوش  نسپرد

:- بيرون،كلاس درس جاي خنگها نيست!

رفت و كلاس درس را از خاطرش برد

فردا شده ، ممد رضا ، ممد رضا كو ؟!

- آقا اجازه مادرِ ممد رضا مُرد ...

 

-         سيامك ميرزاده –

نکته :

1.     امتحانا شروع شدن !

2.     بریم درسا رو بخونیم ...  چون در هر صورت ( خوندن و نخوندن ) خودمون می کنیم که لعنت بر خودمون باد !

3.     بعضیا درس نخوندنشون رو می ذارن پای اینکه مثل ممد رضای این شعرن ...

4.  اما ... بعضیا واقعا ممدرضان ...  ... ... از دست این دانش آموزایی که کاری میکنن که معلما به همه بی اعتماد بشن ... و امان از دست این معلمایی که همه رو مثل هم می دونن ...

5.     حالا می خوای با امتحانات چی کار کنی ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 9:16 توسط مژگان |


به استقبال تمام غصه هایی که در راهند ....

به افتخار سعادت وافری که در آن غرقم ....

به شکوه ستونهای استخوانی بدنم که کج می شوند ...

برای سینه ای که می گویند سنگ است و نمی فهمند ...

به افتخار تمام خوش بینی هایی که آب می برد ....

برای بادآورده هایی که بهترین شده بودند و ... برای بهترینهایی که باد می بَرَد ...

در بارانی ترین لحظات زندگیم در شرف از دست دادن بهترین دوست دوران خواب و بیداری و مرگ و زندگیم (مرضیه) آسمان دست سردش را روی پیشانیم گذاشت و گفت : تو محکومی به لعنت !

و محکوم شدم ...                                                     اما ... چرا ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 7:37 توسط مژگان |


کوروش کبیر : « دو گناه بزرگ است . یکی آنکه کشاورزانی که از خاک ، غذا بیرون می کشند خود گرفتار گرسنگی شوند ؛ دیگر آنکه توانگران خود کار نکنند و دارایی ناتوانان را تصرف نمایند ... من با این دو گناه مبارزه خواهم کرد . »

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 19:18 توسط مژگان |


سنگا ...  توی آزمایشگاه می شینم ... توی یه چهار دیواری سنگی ... به شکلای متنوع ... سنگ هست ...

سنگا ... نگاهشون می کنم ... بو می کنم ... مزه می کنم ... لمس می کنم ... تا بفهمم فرقشون با هم چیه ؟  از چه جنسین ؟  با ارزشن یا فقط به درد له شدن زیر پا می خورن ؟  

سنگا ...  توی یه چهار دیواری بزرگتر ... روی یه کره ی سنگی ... کلی سنگ ریز و درشت ... با میلیاردها رنگ و ظاهر می چرخن ... راه می رن ... نفس می کشن ... و مثلا زندگی می کنن ...  سنگا رو می گم ... ... ...   بعضیا که به شیشه بودن خودشون اطمینان راسخ دارن ، می گن منم یکی از اون سنگام  !!!  

چقدر آرزو می کنم که سنگ بودم ... تا صدای خودمو می شنیدم ... وقتی ... می شکستمشون ...  

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 20:20 توسط مژگان |


یه چیزی یادم اومد ...

عید شده بود و همه خانواده دور هم بودن و از قضا پسر عموهام  هم بودن . نمیدونم چی شد که یدفعه یکی از اونا گفت : « عید که میشه همه می رن پدراشونو می بوسن و ازشون عیدی می گیرن و ما باید فقط بهشون نگاه کنیم که چرا بابا نداریم که حتی نمی تونیم ببوسیمش ... » و آنچنان اشكي توی چشم هر دوشون جمع شد که مامانم و خواهرم زدن زیر گریه  ...

حسابشو بکش  به این پسرا که دیگه برای خودشون مردی شده بودن ، چقدر فشار اومده بود که اینجوری  حرف می زدن ...

هر وقت یاد حرفش میفتم گریه م می گیره و می رم بابامو می بوسم ...  ( البته نه جلوی اونا ... )

نکته :

1. نمی دونم چرا توی بیشتر پستام کلمه ی عید هم هست !!! شما می دونین چرا ؟!

2. پاشین برین باباتونو ببوسین  تا مبادا خدای ناکرده ، روم به دیوار ، زبونم لال حسرتشو بخورین ! 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 19:52 توسط مژگان |


قرار بود وقتی به هم سلام کنیم ، یه لبخند خوشگل رو لبامون بشینه ؛ دستای هم رو می گرفتیم تا مواظب باشیم پاهامون نرن توی چاله چوله های خیابون ؛ به پاهای همدیگه یاد می دادیم که کدوم جاده رو برن ...

قرار بود توی خونه هامون صداهای صورتی ، آبی ، سبز جولان بدن و باد هم نیلوفر توی باغچه رو برقصونه ...قرار بود روی گلای قالی پا نذاریم مبادا کسی پا بذاره رومون ...

مهمون همدیگه که می شدیم ، پذیرایی ، فقط صمیمیت بود ؛ اصلا قرار بود خونه ها ی ما مال همدیگه باشه !

قرار بود از دور مواظب هم باشیم و برای پرپر نشدن دیگران خودمونو به آب و آتیش بزنیم ؛ اگه کفش بچه ای توی برف گیر کرد همه برای سلامتیش نگران بشیم  ؛ قرار بود آستین بزنیم بالا برای سلامتی هم ؛ دلگیری ها رو بذاریم تو کوزه آبشونو بخوریم ؛

قلبامونو آزاد بذاریم برای دوست داشتن ها ...   

قرار بود ...               اما نشد ...

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 2:26 توسط مژگان |


توی عید یه چیزی تو دفترم نوشتم که خواستم بذارم اینجا ... ولی ... یادم رفت ... جالب نیست ؟ فراموش کردن چیزی که برام مهم بود ... خیلی وقتا اینجوری میشه : چیزی که خیلی برامون مهمه رو فراموش می کنیم اونم چه فراموش کردنی  ...   ولی ... خودتو ناراحت نکن : « عید عاشق هر شبه تقویم و ساعت نمی خواد » ما هم اکنون خودمان را می زنیم به آن راه  و  فرض می نماییم که عید است و مطلب مذکور را بر دیده ی جان این وبلاگ می گذاریم : 

 

عید 2 سال پیش ما و بعضی ها چش نداشتیم همدیگه رو ببینیم !

عید 1 سال پیش سایه ی هم رو با تیر می زدیم !

عید امسال با هم دست دادیم !!

احتمالا

عید 1 سال بعد همدیگه رو در آغوش می گیریم !

عید 2 سال بعد همدیگه رو می بوسیم !!

و عیدای بعدی برای همدیگه جونمونو می دیم ...

درست مثل عیدای قبل از 2 سال پیش ............

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 23:12 توسط مژگان |


اینجا دیروز بارون بارید!          بالاخره بارون بارید!

اینجا بارون ... یعنی هوا تمیز بشه و کمتر ماسک می زنی و کمتر می ری دکتر ...

اینجا بارون یعنی من باشم و یه جیب پر و یه کیف پر از کتاب ...

اینجا بارون یعنی سبزه چراگاه گوسفند و گوشت ارزون ...

اینجا بارون یعنی سیب زمینی گوجه پیاز و زنبیل پر مامان ...

اینجا بارون یعنی گندم آرد نون ...

اینجا هر وقت بارون می باره

بابا آب می ده ...           بابا نون می ده ...        و مامان می خنده ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 19:18 توسط مژگان |


هرگز ناامید نباش . زیرا وقتی همه تو را تنها گذاشتند هنوز کسی هست که در هیچ شرایطی تنهایت نمی گذارد . او آفریننده ی توست ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 11:1 توسط مژگان |


جنازه ای را بر راهی می بردند . درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند . پسر از پدر پرسید که : " بابا اینجا کجاست ؟"

گفت " آدمی "

گفت " کجایش می برند ؟ "

گفت " به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی و نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش و نه نور و نه سیم و نه حصیر و نه گلیم دارد . "

گفت " بابا ! مگر به خانه ی ما می برندش ؟ "

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 10:17 توسط مژگان |


تا میای دهن وا کنی و بگی خوش گذشته مادر بزرگت عمرشو بده به من و شما .

تو که موندی با یه عید نصفه و نیمه و خاطرات زنده ی مادربزرگت می گی ای داد بی داد از دست رفت !!!

صدای جیغ و گریه و استکان چای و بوی عود و خاک و کافور حسابی گیجت کنه ...

به جای سر و کار داشتن با گل و سبزه و بلبل با فانوس و شب اول قبر و نماز وحشت جونت به لبت بیاد ...

سین سیزده به در رو که بگی همه بریزن روت که "زشته !" و "مگه عقل از سرت پریده !" ...

تو سیزده به در فیزیک بخونی ...    عوض سوزوندن انرژی توی سبزه ها و تپه ها رو قبر مادربزرگت شمع و عود بسوزونی ...

اما ...

اما من دلم مادربزرگم رو می خواد ...

دلم یه سیزده به در می خواد ...

یا حد اقل یه استکان چای داغ داغ !

اگه من جات بودم اینجا نمی نشستم و می رفتم چای و خرما می دادم به جماعت عزادار ...

یا علی !    من که رفتم ...

راستی ...

عیدت هم مبارک !               ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 2:48 توسط مژگان |


شبو بیرون بمونی و پتو نداشته باشی و دمای هوا زیر ۱۰ درجه باشه .

تمام اندامت تا صبح کوبیده بشن

آب نداشته باشی برای کارای ضروری

نون تموم بشه و برای کباب ناهار فردا سرت بمونه بی کلاه

به هر خونه ی روستایی که برسی با تمنا ازش نون گدایی کنی : چون نونوایی در کار نیست

آب رودخونه یخ و عمیق باشه : شنا نکنی

هنوز از هیچی لذت نبردی که میگن پاشو بریم !!!

حالا زودتر پاشو تا جات نذاشتن بهشون برس

اینم از گردش امروزت !

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 11:43 توسط مژگان |


کی می دونه تو سال آینده چی منتظرمون نشسته ؟

کی می دونه پاهامونو می ذاریم تو کدوم جاده ها ؟

کی می دونه چه امکانهایی پیش میاد برای دوست داشتن ؟

کی می دونه یه ثانیه بعد از سال تحویل من به تو سلام می دم

                                          یا تو به من ؟

واقعا کی می دونه ؟

همه چیز در حال تغییره

چیزای پارسال همه عوض شدن

باورت نمی شه ؟

کافیه به چشات یکم فشار بیاری !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 19:49 توسط مژگان |


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 19:12 توسط مژگان |


در آغاز هيچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود...

 

و خدا بود، و با او عدم ، و عدم گوش نداشت.

 

 حرفهايي هست براي گفتن، که اگر گوشي نبود نمي گوييم

 

 و حرفهايي هست براي نگفتن؛ حرفهايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند .

 

حرفهاي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند.

 

 و سرمايه ي ما ورايي هر کسي به اندازه ي حرفهايي است که براي نگفتن دارد.

 

 حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه هاي بي قرار آتشند.

 

و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند.

 

 کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند.

 

 و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت،

 

 که در بي کرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي کرد.

 

 و عدم چه گونه مي توانست مخاطب او باشد؟ ...

 

 کسي نمي خواست، کسي نمي ديد، کسي عصيان نمي کرد، کسي عشق نمي ورزيد،

 

کسي نيازمند نبود، کسي درد نداشت...و...

 

و خداوند براي حرفهايش باز هم مخاطبي نيافت .

 

هيچ کس او را نمي شناخت، هيچ کس با او انس نمي توانست بست.

 

 انسان را آفريد.

 

 و اين،نخستين بهار خلقت بود.

 

دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 19:10 توسط مژگان |


آب را گل نکنیم

در فرودست آدمی دارد تور

و در آبادی آن دیگر

تیز می کند دندان را

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می برد با خود ماهی و ماه

من و تو آن ماهی

من و تو شاید ماه

آب را گل نکنیم                   تور در یک قدمی ست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 15:9 توسط مژگان |


يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند

يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 18:33 توسط مژگان |