تبليغاتX
حرفهایی ست برای گفتن

امروز

امروز روز بزرگی ست

چون اولین روز از باقی مانده زندگی ست .

پس هنوز برای خیلی کارها فرصت داریم ...

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:2 | پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 •

عبور باید کرد

عبور باید کرد .

صدای باد می آید عبور باید کرد.

و من مسافرم ای بادهای همواره !

مرا به وسعت تشکیل برگ ها برسانید.

و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک ...

                                                           سهراب سپهری


چمدونا رو بستیم  عبور باید کرد. و منم مسافرم ای ماشینای دوگانه سوز ! منو به وسعت سبز ییلاق ببرین ! منو به کودکی شیرین آب چشمه ها برسونین ! و پوتینای منو تا تکامل تن گردو پر از تحکم و زیبایی صبر کنین!

کی ۵ مرداد می رسه و ما راه میفتیم ؟       کجا ؟!

اینجا : شهرکرد - احیانا یاسوج - در نهایت شیراز یا اصفهان

بعد از کلی درس خوندن و از تفریح و شادی و عروسی گذشتن و شاگرد اول شدن یه مسافرت فامیلی خیلی می چسبه .             می چسبه ؟!              ...

 

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:8 | سه شنبه سی ام تیر 1388 •

باری چنین می باش

بيشترين مردم

خودخواه ، خودبين و خويشتن پسندند

تو، باري بر مردم ببخش و بيامرز .

اگر خوشخو و مهربان باشي

تو را به انگيزه هاي ديگر متهم مي كنند؛

تو باري خوشخو و مهربان مي بمان .

اگر كامياب باشي

دوستان دروغين و دشمنان راستين خواهي يافت؛

تو باري كاميابي خود را مي باش .

اگر شريف و صادق باشي فريبت خواهند داد ؛

تو باري شريف و صادق مي بمان .

آنچه را كه سالها به كوشش ساخته اي

يك شبه مي ويرانند ؛

تو باري به كار ساختن مي كوش .

اگر سرخوش و دلخوش باشي به حسادت مي افتند ؛

تو باري خوشحالي را باز نه .

هرچه خوبي كني امروز ، فردا فراموش مي كنند؛

تو باري خوبي كن ، خوبي مي كن .

 

اگر بهترين پاره هاي جانت را به جهان ببخشي ، هرگز كافي نيفتد ،

تو باري بهترين هايت را به جهان مي ببخش !

 

چرا كه تو اين همه را

نه براي كسي ،

كه براي خيري وراي خود و همه كس مي كني .

                                                          "مادر ترزا"

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:57 | سه شنبه شانزدهم تیر 1388 •

کدام پل ؟!

کجای این جهان شکسته است

که کسی به خانه اش نمی رسد ؟

...

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:46 | سه شنبه شانزدهم تیر 1388 •

اشتقاق

وقتی جهان از ریشه جهنم

وآدم از عدم

وسعی

از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتر را به کفتار تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی مثل نان

دل بست .

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است...

                             قیصر امین پور

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:42 | یکشنبه هفتم تیر 1388 •

هر کس بد ما به خلق گوید                        ما چهره ی غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم                          تا هر دو دروغ گفته باشیم

!! نوشته شده توسط مژگان | 10:52 | دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 •

مزدا

ای مزدا هنگامی که تو را با نیروی خرد و اندیشه ی ژرف جستجو کردم و با دیده ی دل نگریستم دریافتم که تویی سرآغاز و سرانجام همه چیز . تویی سرچشمه خرد و اندیشه . تویی آفریننده ی راستی و پاکی ... و تویی داور و دادگر همه کردار مردمان ...

چنین گفت زرتشت ...

!! نوشته شده توسط مژگان | 14:38 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

من اومدم  ... نه اينكه هميشه مي مونم .

من اومدم ... نه اينكه مي رم و ديگه پيدام نمي شه

من اومدم ... چون هستم ... چون اثر مي ذارم  ... چون مي سازم ... چون زنده م ...

من اومدم ... چون اينجا زندگي مي كنم . ولي جاهاي ديگه اي هم هستن واسه زندگي كردن ... واسه خلق كردن  ... واسه موثر بودن ... واسه ثابت شدن ... واسه كمك كردن ...

تمام تلاشم همينه ... براي همين كم مي اومدم .

يكريز درس خوندم ...

نمراتم بهتر شد ... خوشحالم

به اساتيد و خانواده م ثابت شدم ... خوشحالم

توي كلاس موثر بودم به بقيه كمك كردم ... خوشحالم

خيلي پلها براي فرداها ساختم ... خوشحالم

احتمالا جايزه هم مي گيرم ... خوشحالم

مامانم خوشحال شد ... خوشحالم

 

زندگي كردم ... نفس كشيدم ... كاري كه برام سخت شده بود ...

من برگشتم ...

 

من اميدوارم

و شاخه ي خشكيده انگشتانم را

روي پوست تكيده آسمان مي كشم

تا باد

و زميني دوباره ...

 

!! نوشته شده توسط مژگان | 17:58 | پنجشنبه سوم بهمن 1387 •

او

تو مايي و ما تو، سر جامه تويي و بن جامه ما...


هيچوقت بهتر از حالا نميدونستم: <هستها زير پاي هستي اوست...>

!! نوشته شده توسط مژگان | 22:18 | یکشنبه یکم دی 1387 •

مرگ

 


مرگ همیشه در فاصله ی همین لحظه تاخیر میکند

بیهوده دستگیره در نامرئی را

برای باز شدن تکان می دهد

و هر چه را بدست آورده ای

نمی تواند از تو پس بگیرد ...

!! نوشته شده توسط مژگان | 8:46 | دوشنبه هجدهم آذر 1387 •

ای روزگار !

باور مکن کاین پیکر محزون منم

 من نیستم

من نیستم

عمری با بخت بش بگریستم بگریستم

......

......

!! نوشته شده توسط مژگان | 8:12 | یکشنبه سوم آذر 1387 •

سلام.

همه ی زندگیم شده درس . برای همین دیر آپ می کنم ...

از شعرم زدم . داستانو کنار گذاشتم . نقاشی نمی کشم . عکس نمی گیرم .  سینما که اصلا. پارک و مهمونی که نادر شده .   همش درس . با این حال هم دارم کم میارم .  

برام دعا کن دوست عزیز که ممتاز بشم .

!! نوشته شده توسط مژگان | 7:34 | چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 •

شهر من

!! نوشته شده توسط مژگان | 14:25 | دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 •

شهر من

شهر من ! من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش

در پس سینه تو را می خوانم که گرفتی مرا در بر خویش

 

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگ ترین شبای پر ستاره شب توست

 

!! نوشته شده توسط مژگان | 12:18 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •

 
انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف کدام یک می روی

دکتر شریعتی
!! نوشته شده توسط مژگان | 12:2 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •

بابا

بابا تماس گرفته بود که شب میاد ...

پسر عموم که شوهر خواهرم میشه هم خونه بود ..... با خوشحالی به همه خبر میدادم : بابا امشب میاد .....

بابا امشب میاد !

یدفعه پسر عموم گفت: خوش به حالت ! بابات میاد ! ...

موندم ....   یادم رفته بود که ....  بابا نداره ....

!! نوشته شده توسط مژگان | 10:3 | یکشنبه چهاردهم مهر 1387 •

چه تنگنای سختی است... یک انسان یا باید بماند یا برود .... و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است، و دریغ که راه سومی هم نیست...

- دکتر علی شریعتی

!! نوشته شده توسط مژگان | 21:15 | سه شنبه نهم مهر 1387 •

آری

مهربان بودن چه آسان است

با تمام چیزها

از سنگ                        تا انسان ...


سلام ! با وجود اینکه شدیده منتظر دوستم نگین بودم که دانشگاه خودم قبول بشه اینطور نشد! نگین اصفهان قبول شد و حالا دیگه به فکر ثبت نامه . باز هم بیشتر از هم دور میشیم ... ولی ... چیزی که از همه مهم تره موفقیتشه که نهایت آرزوی منه .

با این اوصاف خوشحال هم هستم . امیدوارم موفق بشه .  

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:7 | جمعه پانزدهم شهریور 1387 •

شهریور

ما سه نفر بودیم .
من و نجمه و سمیه . به همه می گفتیم سه قلوییم . سمیه دختر عمو و نجمه دختر عمه ی من می شدن . در عین حال ما سه قلو بودیم . باور کنین !
نجمه از من و من از سمیه بزرگترم . با اختلاف 6 و 3 ماه ! با این حال بازم کسی نمی تونست منکر این بشه که ما سه قلو بودیم ... بودیم چون می خواستیم اینطور باشه !
گاهی تموم عیدا رو با هم بازی می کردیم ، با هم زخمی می شدیم ، با هم می دویدیم ، با هم شنا می کردیم ، با هم می خوردیم ، با هم می خوابیدیم ، با هم زندگی می کردیم ...
گاهی بیشتر تابستون رو همینطور می گذرونیم و هیچی نمی تونست مانع شادیمون بشه ! البته زمانی که خانواده ی عمو می اومدن . چون هر سال یه شهر و گاهی یه استان دیگه زندگی می کردن . به خاطر کار عمو.  اما وقتی می اومدن ، از هر کاری که بهمون خوش بگذره دریغ نمی کردیم ...
وقتی سمیه می رفت ، ما دو نفر می شدیم . من و نجمه . روزشماری میکردیم تا سمیه برگرده ...    اما ادامه پیدا کرد...     روزشماری برای تکرار گذشته ای که عالی بود و گذشت ... و هرگز تکرار نشد ...
چراش مفصله ! ... و مفصل تر از اون فاصله ایه که بینمون افتاد ...
الان هم گاهی همدیگه رو می بینیم . گاهی از گذشته حرف می زنیم و از بازیهایی که سرمستمون می کرد ، از فلسفه ی سه قلو بودنمون که برای فامیل می بافتیم ، از زبونی که خودمون اختراع کرده بودیم ، از صمیمیتی که دیگه هیچی و هیچکی جالی خالیشو پر نکرد ...
7 شهریور تولد 20 سالگی سمیه س . دعوتمون کرده جشنش . مسلمه که من نجمه ی 20 ساله هم می ریم . مسلمههر کاری می کنیم تا زندگی بشه مثل 15 سالگی مون ... به هر حال ... هیچکی نمی تونه منکر این بشه که ... حالا ... ما ... فقط سه نفریم !

اُه ! راستی ! 3 و 4 شهریور هم تولد دوستای عزیزم مرضیه و نگین بود . 9 شهریور هم تولد دختر عموی عزیزم سپیده ست . خودمم تعجب می کنم که عزیزترین دوستام شهریورین . اصولا ارتباط خوبی با شهریوریها دارم !          مثل اینکه تولد همه رو تبریک گفتم الا سپیده .
سپیده ی عزیز ! زمانی که این پیامو برات نوشتم ، دست رو قلبم گذاشتم و صدای قلبمو شنیدم که می گفت : ... زیادی پر رو نشو ! نمیگم چی گفت !
« تولدت
صادقانه ترین تفسیر
برای عشقهای بی تردید من است .
ای که نبودنت نشانه ی سالهای خاکستری ست ،
تولدت خوش باد ! »
!! نوشته شده توسط مژگان | 10:37 | چهارشنبه ششم شهریور 1387 •

شبیه زندگی

چشم اگرباز کنیم چیزی خواهیم دید که تا به حال ندیده ایم . گوش اگر فرا دهیم چیزی خواهیم شنید که تا به حال نشنیده ایم . راه اگر برویم راهی خواهیم رفت که تا به حال نرفته ایم .

رنگی نو - حرفی نو - راهی نو - چیزی شبیه زندگی !

!! نوشته شده توسط مژگان | 19:10 | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 •

چه فرقی می کنه ؟!

چه فرقی می کنه با اینکه دانشجوی زمین شناسی ام کنکور دادم یا نه ؟

چه فرقی می کنه خراب کردم یا نه ؟

چه فرقی می کنه دوستم نگین مجاز شده ؟

چه فرقی می کنه بهترین زیرگروهش زمین شناسیه ؟

چه فرقی می کنه که به احتمال زیاد پیش خودم قبول می شه ؟

چه فرقی می کنه برای این موضوع خوشحال بشم یا نه ؟

چه فرقی می کنه ممتاز کلاس بشم یا نشم ؟

چه فرقی می کنه استعداد درخشان شناخته بشم یا نه ؟

چه فرقی می کنه وقتی

یه کشور به این بزرگی یکی از عجایب زمین شناسی دنیا باشه و به تعداد انگشتای دست هم معدن نداشته باشه؟!

چه فرقی می کنه وقتی

سد می سازن و بعد می فهمن زیر این دره ای که روش سد زده شده ، یه گسل بزرگه که به آب  اجازه ی موندن پشت سد رو نمی ده ... یعنی  این سد به درد هیچی نمی خوره ...  جهنم از پول ! حیف از آدمهایی که حین ساختنش مُردن ...

چه فرقی می کنه وقتی

اینجا ... کسی ... این چیزا رو ... نمی فهمه  ؟!!!

!! نوشته شده توسط مژگان | 20:28 | جمعه یازدهم مرداد 1387 •

می تونیم

قبول شدم ..... کنکور رو میگم . همین الان کارنامه مو گرفتم ... ولی چه قبول شدنی ..... نمی شدم سنگین تر بود ......

با درس نخوندن که کسی کنکور قبول نمی شه ... ولی تقصیری نداشتم . درسای خودم بودن . ترم یک زمین شناسی. بهتره بشینم  همین زمین شناسی خودمو ادامه بدم .  امان از دست من !

که نه شاگرد ممتاز کلاس شدم ُ نه رتبه ی خوبی توی کنکور اوردم ... ۲۷ هزار هم شد رتبه ؟ !!! یا شاگرد ششم کلاس شد ممتاز کلاس ؟

اما ...... نه .... همین الان به خودم قول دادم که برای سال آینده هم بشینم بخونم . حتی شاید یه ترم مرخصی بگیرم ...... حالا ببین چه می کنم من !      شاید ایندفعه با مرضیه ..... دوتایی دفتر چه بگیریم . اون ترم ۳ منابع طبیعیه !         چه شود !!!!!!!!!!!!!!!

ما می تونیم .......

!! نوشته شده توسط مژگان | 20:6 | یکشنبه ششم مرداد 1387 •

و اما خاطرات وطن ...

دلایل رفتنم :

  1. تموم شدن امتحانات پایان ترم دانشگاه
  2. کنکور مجدد
  3. دیدن دوستان و فامیل

 

روز بعد از جشن ازدواج پسرعموم رفتم وطن . فرداش کنکور بود ! یعنی می خواستم از دوستام کسی نفهمه که کنکور مجدد دارم ... توی حوزه ی امتحانی  دقیقا بیشتر همکلاسی های زرنگم رو دیدم !!!! یکیشون با تعجب به اون یکی گفت : « وای آذین ! مژگان ! » و بعد ازم پرسید مگه تو دانشگاه نیستی ؟ !!!   توی دلم گفتم گاوم زایید !      می دونین چرا ؟ چون توی درسای ترمم نتونستم برای کنکور آماده بشم و می دونم قبول نمی شم . و و قتی دوستان زرنگم پزشکی قبول بشن و من سرم بمونه بی کلاه ، خیلی برام افت داره .... می فهمین که ؟! 

بعد از کنکور ...

از کنکور که جون سالم به در بردم و سرم خلوت شد ، خواستم برم دیدن دوستانم اما نشد ! اگه گفتین چرا ؟ ! نمی دونین ! اما می گم ! چون مرضیه مسافرت بود ! گفته بودم که مرضیه بهترین دوستمه . و من توی وطن دیدنیها رو با مرضیه می بینم ! همیشه همینطوره !    حالا ببین شانسو  درست وقتی که من وطن بودم ، اونم مسافرت بود ! چقدر وقت نشناسه این بَشَر ! ( اگه اینو بخونه موهامو می کَنه تا مثل خودش کچل بشم ! )

واقعا کچلم کرد وقتی اومد .... چطور ؟  می گم : تموم قرارامونو کنسل می کرد ، قرار مهمونی داشتیم و خانم خواب می موند .... 12 روز گذشته بود و هنوز خونه ی اون یکی دوست عزیزم ( نگین ) نرفته بودیم به خاطر مرضیه !    ولی ..... عالی بود .... با مرضیه بودن .... با مرضیه رفتن به بازار ، مهمونی ، انجمن شعر ارشاد  و ... حتی وقتی که خواب می موند یا معطلم می کرد !!!!!!!  ( تلافی گذشته رو وقتی من معطلش می کردم ، حسابی دراِورد    )

از مرضیه که بگذرم ، ( نه نمیشه بگذرم ) می رسم به دوستان عزیزی که همه به یادم بودن  و دیدمشون و شماره ی جدیدمو ازم گرفتن ... می رسم به دختر عمه های عزیزم ... به دختر دایی دوست داشتنیم .... به کسانی که دوستشون دارم ونزدیکشون بودم ....

و کسانی که ازشون دور بودم و تمام مدت به فکرشون بودم و خودشون خبر ندرن ...

راستی تا دلت بخواد به جشن ازدواج رفتم .... 2 هفته 4 جشن ازدواج ، یه جشن تولد ! آمار جالبیه ، نه ؟!

یه چیز دیگه !  توی اوضاع آپارتمان نشینی و بی حیاطی ، حسابی حیاط پیدا کردم و یه آسمون که شب یا روز هر چی بهش نگاه کنم کمه . حسابی باهاش حرف زدم ... با کسی که من آفریده ......

نکته :

  1. وطن بی مرضیه ، بی دوست ، بی کسانی که دوستشون داری ، هیچه ! همونطور که جهنم است بهشت بی دوست !
  2. خیلی خوش گذشت جاتون خالی !
  3. فقط وقتی خونه قبلی مونو دیدم ، دلم گرفت ، گریه کردم ...
  4. فعلا سیاحت بسه ! نوبت کتابه !
  5. به مسافرتهای راه دور بعدی فکر می کنم .... به یه زندگی شاد !
  6. به شما هم خوش بگذره !
!! نوشته شده توسط مژگان | 18:57 | شنبه بیست و نهم تیر 1387 •

و این منم ... زنی تنها ... در آستانه ی فصلی سرد ...

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد ...

!! نوشته شده توسط مژگان | 18:31 | سه شنبه هجدهم تیر 1387 •

مگه میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از این شهر متنفرم . از بیشتر آدماش . خیابونا ، ساختمونا ، چاله چوله هاش ، از آسمونش ، از قشنگیاش ، از آسمان غبارآلودش : که می گن تقصیر خشکسالیه نه شهر ! متنفرم . از تضاد طبقاتی ش که ذره ذره منو می خوره ، از بازارش و جیبای خالی بچه هایی که از سر و روشون می باره که ندارن ....

از تنهایی . از تنهایی توی این شهر بیزارم . از بیکاری بیزارم . از اینکه سرگرم نباشم و از دوستام دورم بیزارم . از خونه ای که توش بزرگ شدم ، تفریحاتی که داشتم ، از دوستانی که با اونا رشد کردم و از فامیلی که هر چی خوردم از اون بوده ولی ... بازم دوری ازشون داغونم کرده . بیزارم از دوری از وابستگی هام .... بیزارم از کسانی که انقدر دلم براشون تنگ شده ولی بازم همونی هستن که بودن ، بازم از پشت می زنن ... بیزارم از 175 کیلومتر فاصله ای که نمی تونم ازش کم کنم .... بیزارم از بازار وطنم چون دیگه بازار من نیست . از تموم مدارسی که توشون درس خوندم بیزارم چون دیگه مال من نسیتن و امکان زیادی برای پیشرفت بهم ندادن . بیزارم از خاطراتم . از تموم دفتر خاطره هام بیزار شدم .

یکی از دفتر خاطره هامو باز کردم تا تاریخ دقیق یکی از حوادث زندگیم رو نگاه کنم ... و از زندگی بیزار شدم . منی که یکی از سرگرمیهام برگشتن به گذشته و غرق شدن توی دفتر خاطره هام بود ، دیگه نزدیکشون هم نمی رم و از خاطره نوشتن هم دارم زده می شم . چون تموم خاطرات این چند ماه اخیرم سرشاره از امیدی که وجود نداره  ، شادی ای که نیست ، لبخندی که دروغیه و تصوراتی که اشتباه اشتباهن !

تنها دلخوشیم اینه که 2 روز دیگه به وطن بر میگردم ...    ولی ... فقط برای 2 هفته !

مگه میشه مگه میشه                                    مگه میشه ترک وطن کرد

توی غربت عمری رو سر کرد                            من که می دونم تنها می مونم

 

وقتی غربت تو صداته                                       تو که توی همیشگی نیستی

دیگه عاشق زندگی نیستی                              تو که می دونی تنها می مونی

 

هی صبور و هی صبور و                                  بی غرور و جدا نمیشه بود

واسه زنجیر پیوستگی قانونه                           ما که می دونیم تنها می مونیم ...

...................................................................  دیگه باید برم صورتم رو بشورم ...

!! نوشته شده توسط مژگان | 4:2 | سه شنبه چهارم تیر 1387 •